هیاهو

:: هیاهو

چند روز پیش اینقدر شدید دعوا کردم باهات که مجبور شدی اعترافاتی بکنی! و اینقدر توی ذهنم رژه رفت دعوا کردنم که نشستم به انتقادهای درونی.

به تو گفتم باج دادی و میدهی که دوستت داشته باشند. آره ، باج میدی ، ولی نگفتم که من فکر میکنم همین جوری هم خیلی دوست دارن!

این آیزی بود که فکر میکردم خودت بگی. چرا از خودت هیچ دفاعی نکردی؟!

اینقدر من و تو درگیر ظاهر زندکی خودمون و دیگران شدیم تو این چند سال ، که من تقریبا به فراموشی سپردم اون چیزهایی رو که نباید هیچ وقت از یاد میبردم.

حالا وسط همه ی بحث ها ، حالا مه زندگی روال آرام تری گرفته ، من خوب میتونم با خودم درگیر بشم و یادم بیاد از یاد رفته هارو و برم سمت اون چیزها... و شک نکن که پشت گردنتو میکیرم و کشون کشون میبرمت منبع : خط و نشونهیاهو
برچسب ها : اینقدر

اما مگر اشتیاق هم از آن تو نبود؟

:: اما مگر اشتیاق هم از آن تو نبود؟

حالا من با این خواسته ی وهم آلود چه کنم؟

حالا من با قلبی که میکوبد و پاپس میکشد، میکوبد و عقب میرود ، چه کنم؟

حالا من سنگینی سینه را چه کنم؟

حالا چه طور به تو فکر نکنم؟!

سخت نیست ، اگر یادم نرود که کوبش و برگشت و سنگینی از توست

اما مگر اشتیاق هم از آن تو نبود؟


منبع : خط و نشوناما مگر اشتیاق هم از آن تو نبود؟
برچسب ها : حالا ,کنم؟ ,کنم؟ حالا

بعد فکر کردم کاش میشد یک عکس یادگاری میداشتم

:: بعد فکر کردم کاش میشد یک عکس یادگاری میداشتم

من سوار شدم، او پیاده شد. آن چنان هم اخم کرده بود که ترسیدم. بعد که نشستم آن ته اتوبوس، فکر کردم مرا دید؟؟؟ اخمش به خاطر من بود؟ بعد یک عالم خاطره یادم آمد. بعد سعی کردم یادم بیاورم چرا ارتباط ما قطع شد. اما یادم نیامد . اینکه من یادم نبود میتوانست بهانه ای باشد برای لبخند ، اما او اخم کرده بود. شاید چیزی از گذشته در یادش مانده بود.

منبع : خط و نشونبعد فکر کردم کاش میشد یک عکس یادگاری میداشتم
برچسب ها : یادم

اگر فقط یک رنگ ببینید و آن هم آتشین بود.....

:: اگر فقط یک رنگ ببینید و آن هم آتشین بود.....
بعد از آن همه شادی ، به قول بچه ها گذراندن شب با آن کوه انرژی ، فهمیدم این کوه دنیای سیاه و سفیدی دارد. رنگ ها را نمیبیند! ناراحتی را گذاشتم کنار و فکر کردم وقتی درکی از رنگ نباشد... پس در دنیای او همه چیز آرام است.
بعد فهمیدم پسرک غیر از سیاهی ها و سفیدی ها و خاکستری ها ... قرمز های ناب را هم میبیند. در نور زیاد قرمز را میبیند... فکر کردم معشوقه اش باید لباس سیاهی بپوشد ، همه چا را نور افشانی کند و آن رژ خونی را به لب ها بمالد. صحنه ی دلفریبی است. نه؟
منبع : خط و نشوناگر فقط یک رنگ ببینید و آن هم آتشین بود.....
برچسب ها :

گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید/هیچ راهی نیست کان را نیست پایان ، غم مخور

:: گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید/هیچ راهی نیست کان را نیست پایان ، غم مخور
گاهی میگم کااااش ما هم خارجکی بودیم ، دیگه لازم نبود واسه کم سر زدن به مامان باباها هی بازخواست و سرزنش بشیم.
حالا هر دفعه میریم خونه مامان بابای حسن ، باید حتما زیاد بمونیم ، حتما چیزی بخوریم تا اون رفتن ، رفتن حساب بشه.
این موضوع قول دادن ها و عمل نکردن ها دوباره داره رو مخم رژ میره. مامان بابای من در روستای حسن خونه خریدن و من قول رنگ کردن دادم بهشون. داداش حسن به بابام میگه به فکر امسل نباشین ، دو سه سال دیگه خونه رو بهتون تحویل میدن. میخواستم همون جا حرف های دلم رو بزنم ولی گفتم بشین! بشین سر جات ای دل غافل من... آدم های بهونه گیر ، همیشه بهونه گیرن. این نشد ، یه موضوع دیگه...
از خیلی چیزا حالم گرفته است. ازین که خیلی ها مارو فقط موقع کارهاشون به یاد میارن و نه موقع دورهمی ها و خوش گذرونی ها. از اینکه هنوزم تو گروه ها میبینم دخترایی که جک هایی میفرستن با مضمون مسخره کردن جنس خودشون و ضعف های اغراق شده. از اینکه همکلاسی ها آدم هایی هستن فقط جا نماز آبکش!  از اینکه تعارف های بعضی ها ادامه داره و من نمیدونم دیگه به چه زبونی حرف بزنم. از س خودخواه که یه برنامه رو کامل به هم زد و تازه قهر هم کرد! از اینکه میدونم عاطفه از زندگیش راضی نیست ولی دهن باز نمیکنه خر. از دوستی هایی که از هم پاشید و میخواد بپاشه. از بی پولی . از حسرت . از روسری. از مانتو . خلاصه که این روزها یکم سخت میگذرن. باز دلمو به چی خوش کنم؟ باز حاسمو به چی پرت کنم؟
منبع : خط و نشونگرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید/هیچ راهی نیست کان را نیست پایان ، غم مخور
برچسب ها : اینکه ,هایی ,خونه

نیاز به غیبت و غرغر داشتم. حالا خوب شدم دیگه :D

:: نیاز به غیبت و غرغر داشتم. حالا خوب شدم دیگه :D

دیروز کارگاه بودیم. نوبت گرفتن قالب های چگی بود. این یعنی کثیف کاری به حد اعلا. منم که حواسم نبود ، کفش و شلوار مناسب کار همراهم نداشتم. کار شروع شد. به خاطر تنگی فضا مجبور بودیم صبر کنیم و به نوبت کارمون رو انجام بدیم. بچه ها کارشون خراب میشد ، دوباره میساختن و در این بین گاهی اون قدر گند میزدن که  گچ پخش میشد همه جا ، میریخت روی زمین و همه جا رو به گند کشید. منم که اوضاع رو دیدم با استاد صحبت کردم و گفتم کار رو در خونه انجام میدم و نتیجه رو هفته آینده میارم کلاس ، موافقت کردن.

هم به خاطر کثیف نشدن لباس هام این کار رو کردم ، هم به خاطر مشکل پوستی جدیدم ! آرنج هام این قدر تاول زده که تا کردن دستم ، آه از نهادم در میاره.

کارم رو تا جایی که با گچ مربوط نداد انجام دادم ، شروع کردم به جمع کردن وسایلم و تمیز کردن میز کارم. بچه ها همچنان درگیر زدن گند های بیشتر به کارگاه بودن.

ما باید بعد از انجام کار ، میز خودمون رو تمیز کنیم ، و دو سه نفر نوبتی ، کل کارگاه رو در پایان کار یه سر و سامون بدن.

این هفته چون میزان فجایع وحشتناک بود ، قرار شد همه با هم کارگاه رو تمیز کنیم. اما چون کار گچ انجام ندادم و میخواستم زودتر هم برم ، نمیشد در کل کار با بچه ها همکاری کنم. پس شروع کردم به تمیز کردن جاهایی که میدونستم بچه ها با ادامه کارشون ، دوباره اونجا رو کثیف نمیکنن. میز خودم ، میز کناری رو تمیز کردم ، دستمال کشیدم. زیر هر دو رو جارو کردم ، زیر سینک رو تمیز کردم. رسما نصف کارگاه رو تمیز کردم و رفتم.

یکی از بچه ها با من بود ، توی راه فهمید کارش رو توی کارگاه جا گذاشته. زنگ زد به فاطمه ، که حدس میزد توی کارگاه مونده تا کارش رو تموم کنه.

فهمیدم که فاطمه شروع کرده باهاش دعوا کردن که چرا همه تون رفتین و هیچ کس کمکی نکرده واسه تمیز کردن کارگاه. بچه پررو برداشت گفت مهشید به جای منم تمیز کرده. نگو فاطمه تکذیب کرده و گفته هیچ جا تمیز نشده.

خلاصه فهمیدم همه در رفتن و کارگاه همون جوری کثیف مونده. امروز هم فاطمه چپ چپ به من نگاه میکرد.

یکی نیست بگه وقتی تو داشتی گند میزدی به کف و سقف ، من نصف کارگاه رو تمیز کرده بودم. آخه منکه هیچ نقشی تو اون کثیف کاری ها نداشتم. من عملا اون روز هیچ کار نکرده بودم. بعد جالبش این جاست که میدونه که من مشکل پوستی دارم و دستم درررد میکنه ، میدونه که چون نمیخواستم لباسام کثیف بشه کارم روانجام ندام تو کارگاه. میدونه خیلی های دیگه هر جلسه تمیز کردن ها رو میپیچونن و میرن. ولی انگار زورش به من میرسه فقط.

چرا فقط میخوایم مچ بگیریم و اذیت کنیم؟

چرا شرایط دیگران رو در نظر نمیگیریم؟

چرا بین آدم ها فرق میذاریم؟ چرا اونی که باهاش دوست تره ، مورد شماتت و نگاه های چپ چپ قرار نمیگیره؟


+ داشت کارش رو انجام میداد ، نیاز به صابون داشت. نشسته بود سرجاش داد میزد یه نفر بره واسه من صابون بیاره!!!!!!!

خوب طبیعتا همه کار داشتن و هیچ کس نرفت. گفت من میرم میارم ، ولی جرات دارین دست بزنین به صابونای من!!!!! خودتون برین برای خودتون بیارین!!!!!!

منبع : خط و نشوننیاز به غیبت و غرغر داشتم. حالا خوب شدم دیگه :D
برچسب ها : تمیز ,کارگاه ,کثیف ,انجام ,کرده ,فاطمه ,تمیز کردم ,تمیز کرده ,تمیز کنیم ,شروع کردم ,مشکل پوستی

ماشین و خاطره

:: ماشین و خاطره

دیشب که ماشین قبلی مون رو در خیابون دیدم، سعی کردم مثل همیشه جیغ نزنم و تعقیبش نکنم. سعی کردم گریه ام نگیره و خاطره ها رو مرور نکنم! گفتم به درک که دیدمت اما خوب دلم خیلی با زبونم همراهی نکرد. نتیجه اش هم شد سعی بر فراموش کردنش و گفتن به درک چند هزار مرتبه!

خانه پدر بزرگ را هم نمیروم ببینم. طاقتش را ندارم. آن هم به درک منبع : خط و نشونماشین و خاطره
برچسب ها :

خانه ی پدربزرگ

:: خانه ی پدربزرگ

این روزها ، روزهای وحشتناک خاطره است. روزی چند بار کسی قلبم را به مشت میگیرد و وقتی از فشردنش خسته شد ، رهل=ایش میکند... رها که نه... فراموش میشود

پدر بزرگ بیشتر از یک سال پیش مرده بود. در این مدت هنور خانه آب و جارو میشد. هنوز میرفتیم سری میزدیم به خانه ی خالی. اما چه سر زدنی؟ اشک و آه از خاطره ها

حالا ، دیروز رفتند در خانه نشستند و خواستند تقسیم کنند آن همه تیر و تخته ی مانده را. تیر و تخته که نه... یک عالم خاطره را. خانه را فروختند و باید تحویل صاحب جدیدش بدهند و من من من ///خوب دلم تنگ میشود و حالا جرات رفتن و آخرین دیدار را هم ندارم.

بروم از این اتاق و آن اتاق و درها عکس بگیرم؟ بروم خاطره ی جده در کودکی به ییادم بیاید؟ بروم یاد آن شبی بیفتم که میدانستم ئیگر ننه را نمیبینم؟ یا آن روز عصر که با نگاه با پدربزرگ خداحافظی آخر را کردم؟ همان روز که در ایوان دراز کشیده بود...

بروم و فکر کنم روزی پدرم وقتی هم سن من بود این جا زندگی میکرد؟ که هنوز همه در خانه بودند و چه خانه ی شلوغی بوده؟

فکر کنم به روزهایی که در حیات بازی میکردند یا در ایوان غدا میخوردند؟ به روزهایی که من ندیدم اما حتی فکر کردن به آن ها دلم را میلرزاند؟

عمه چه؟؟؟ واقعا توانست؟ او که همه عمرش صرف پدرش شد توانست خانه را رها کند؟ پدرم چه؟ بروم خانه را ببینم؟ آخر دیدن خانه پشت یک پرده ی مه آلود چه فایده دارد؟ بروم؟

یعنی یک زندگی تمام شد؟ یعنی یک خانه ماجرایش تمام شد؟

یعنی باز بعدا میروم از پشت در خانه را تماشا میکنم؟ نکند صاحب جدید خانه را بکوبد؟

آی قللببببم :(

منبع : خط و نشونخانه ی پدربزرگ
برچسب ها : خانه ,بروم ,خاطره ,یعنی

راستی! انگار آن شهر باز مه آلود شده...

:: راستی! انگار آن شهر باز مه آلود شده...

چند شبی است خواب های ناجور میبینم. خواب آبگرم های کثیف، خواب اتاق عمل و من نیمه بیهوش و درررررد، خواب خرمالوهایی که دستم بهشان نمیرسد. درگیرم! این بار واقعا درگیر!

درگیر دانشگاه. درگیر مشکل فرساینده ی موسسه.

دانشگاه که خوب و عالی، من کمی تنبلم باز.

اما موسسه ... دست برداشتم از قولی که به خودم داده بودم. قول داده بودم حسرت چیزی به دلم نماند. اما مجبور شدم هیلی حرف ها را نزنم، خیلی کارها را نکنم. به خاطر صلاح موسسه. حالا مسئله با کمک هایی دارد حل می شود، تمام که شد، شاید آن حرف ها را زدم...اگر هنوز روی دلم سنگینی میکردند.

آن دختر، آغازگر ماجراهای این چند روز، ناگهان گفت دروغ گفتم. ناگهان حرفش را پس گرفت و ناگهان همه را انگشت به دهان کرد. فهمیدم تحت فشار است حتما که میگوید دروغ گفته ام. بعدا فهمیدم که بلللللله... برای حفظ آبرویی که در دستان کس دیگری است ، حرفش را عوض کرده. ماندم این وسط! ماندم عصبانی باشم یا نه! میفهمم چرا..نمیفهمم چرا؟! آن دختر اگر تا آخر کار پای حرفش میماند ، عمه چیز همان طور که باید ، حل میشد. اما ترسیده بود. ترسیده بود پدر بفهمد، ترسیده بود از خانواده. آه از عشق عای پنهانی...آه

منبع : خط و نشونراستی! انگار آن شهر باز مه آلود شده...
برچسب ها : خواب ,ترسیده ,حرفش ,موسسه ,درگیر ,ناگهان ,داده بودم